
دیشب که کنسرت رضا صادقی تمام شد با سلی بعد از خرید پیتزا و کیک تولد رفتیم خونه مای سیستر ... و یه جشن تولد ساده در حد خوردن پیتزا و کیک با فوت کردن شمع برپا کردیم به اتفاق دختر دایی های عزیزم....در ضمن هوای شهر هم خیلی سرد شده ، سرد ان روزهای کودکیمان 

بعد از اینکه آماده شدیم با سلی رفتیم همایش زنان موفق که خیلی هم راضی کننده بود..و از اونجایی که ما خیلی عاشق خوردنی هستیم رفتیم کافه که تعطیل بود (ساعت هفت و ربع باز می شد ) بجاش رفتیم کبابی بعدش رفتیم کافه
نازی هم زنگ زد که بیاین پیش من ما هم رفتیم شب هم سه تایی رفتیم باقلوا استانبول ...و هوا همچنان بارانی و زیبا بود ..
برچسب: باران,
نویسنده: آیلین صادقی
شانزده روز از بهار گذشته . امروز جلسه تودیع و معرفه مدیران ه ....ساعت دوازده هم باید برم سمت جزیره ....مث همیشه حس رفتن ندارم ...الان هم صدای فین فین کردن همکارم روی اعصابمه ...شاید روزی به این عصبانیتم بخندم ...
برچسب: بهار,
نویسنده: آیلین صادقی
در سالهایی که جوانتر و به ناچار اسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که تا امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم .وی گفت:هر وقت خواستی عیب کسی رو بگیری،یادت باشه که تو این دنیا همه ی مردم مزایای تورو نداشتن.
گتسبی بزرگ
من آدم قوی هستم اما گهگاهی دلم می خواهد کسی دستم را بگیرد و بگوید همه چیز درست می شود ...
صبح که شد پشیمون شدم و به بقیه پیام دادم بخوابیم هر وقت بیدار شدیم حرکت میکنیم ...نازی قبول کرد اما سلی گفت وای نه من بیدار شدم و تقریبا اماده ام... تا نیم ساعت دیگه میبینمتون سریع اماده شدم رفتم ...با سلی منتظر اخرین هم سفرمون بودیم و با خودمون میگفتیم حالا حالا ها نمیات ...حرفمون تموم نشده بود که یه نازی خوابالوده جلو مون ظاهر شد و سفر دریایی شروع شد ....خیلی خوش گذشت این سفر نصف روزه ... کلی خندیدم و خرید های خوبی هم کردیم .سلی هم بعنوان مسئولمان انتخاب شد گه این مسئولیتش هم کلی اسباب خندیدنمان شد .. ساعت یازده و نیم هم رسیدیم خونه هامون... نفهمیدم چطور خوابم برد ....